نزديك ترين نقطه به خدا هيچ جاي دوري نيست . نزديك ترين مكان به خدا نزديك ترين لحظه به اوست ، وقتي حضورش رو درست توي قلبت حس ميكني ، آن قدر نزديك كه نفست ازشوق والتهاب بند مي آيد .
آن قدرهيجان انگيزكه باهيجان هيچ تجربه اي قابل مقايسه نيست .
تجربه اي كه بايد طعمش را چشيد. اغلب درست همان لحظه كه گمان ميكنيدربرهوت تنها ماندي ، درست همان جا كه دلت سخت مي خواهد او با توحرف بزند ، همان لحظه كه آرزو داري دستان پرمهرش را بر سرت بكشد ، همان لحظه نوراني كه ازشوق اين معجزه دلت مي خواهد تا آخردنيا ازته دل وبا كل وجودت اشك شوق شوي و تا آخرين ذره وجود بباري . نزديك ترين لحظه به خدا ميتواند دردل تاريك ترين شب عمرت و رخ دهد ، يا دراوج بزرگ ترين شادي دلخواسته ات . مي تواند درست همين حالا باشد وزيباترين وقتي كه ميتواند پيش بيايد همان دمي است كه برايش هيچ بهانه اي نداري .
جايي كه دلت براي اوتنگ است . زيباترين لحظه عمروهيجان انگيزترين دم حيات همان لحظه باشكوهي است كه با چشم هاي خودت خدا را ميبيني . درست همان لحظه كه ميبيني اوبا همه عظمت بيكرانش درقلب كوچك توجا شده است .
همان لحظه كه گام گذاشتن او را دردلت حس ، و نوراني ومتعالي شدن را درك ميكني . آن لحظه كه مي بيني آن قدراين قلب حقير ارزشمند شده است كه خدا باهمه عظمت بيكرانش آن رالايق شمرد ه و برگزيده .
و تو هنوزمتعجب ومبهوتي كه اين افتخار و سعادت آسماني چگونه و از چه رو ازآن توشده است
نـيـکي و بـدي که در نهاد بشر است
شادي و غـمي که در قـضاوقـدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عـقـل
چرخ از تـو هـزار بار بـيـچاره تر است
***
دنـيا ديـدي و هـر چه ديـدي هـيچ است
وان نـيـز که گفـتي و شنـيـدي هـيـچ است
سر تا سر آفاق دويدي هـيچ است
وان نيز که در خانه خزيدي هيچ است
منزلی در دوردست
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز ! این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
شب که می اید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟